سيد محمد قلي كنتوري لكهنوي

304

تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي )

كرده بودند عمار برآمد وبه آواز بلند گفت : ( سبحان الله ! قد اشترى بئر رومه وتمنعونه ماءها ) . باز دويده نزد أمير المؤمنين على [ ( عليه السلام ) ] آمد وگفت كه : مردمِ بلوا امروز بر عثمان آب را بند كرده‌اند ، ومن فهمانيده‌ام نفهميده‌اند ، حيله بايد كرد كه به عثمان آب برسد ، أمير المؤمنين [ ( عليه السلام ) ] گفت : در بلوا هيچ پيش نمىرود مگر از راه ديگر كه مخفى است ، سعى مىكنم ، آخر به سعى وتلاش يك پخال ( 1 ) شتر آب از آن راه به عثمان . . . رسانيدند ، پس به جهت عمار طعن بر عثمان نمودن ، مصداق آن مثل عربى شدن است كه : ( رضي الخصمان ، ولم يرض القاضي ) . وقصه كعب بن عبده بهزى ناتمام است ، نصف قصه أو را ذكر كرده‌اند ونصف آخر أو را حذف كرده‌اند ، تتمه قصه اش آن است كه : چون خبر زدن كعب به عثمان رسيد ، سعيد بن العاص را زجر نوشت ونوشت كه : كعب را نزد من به تعظيم وتكريم بفرست ، پس چون كعب نزد عثمان رسيد گفت كه : اى كعب ! تو نامه درشتى به من نوشتى ، وآيين مشورت ونصيحت برادران مسلمان اين نمىباشد ، نصحيت را به لين ورفق بايد نوشت نه به درشتى ، خصوصاً نسبت به رؤسا وخلفا ، در حق فرعون كه از اشقياى مقرري است خداى تعالى پيغمبر اولوالعزم خود را أدب تعليم فرموده كه : ( فَقُولا لَهُ قَوْلاً

--> 1 . پخال :